نخستين سلامی که در جان ما شعله افروخت،
نخستين کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنايی سپرد
وبه مهمانی عشق برد...،
پر از مهر بودی پر از نور بودم،
همه شوق بودی همه شور بودم،
چه خوش لحظه هايی که دزدانه از
هم نگاهی ربوديم و رازی نهفتيم...
چه خوش لحظه ای که می خواهمت را
به شرم و خموشی نگفتيم و گفتيم...
دو آوای تنهای سرگشته بوديم،
رها در گذرگاه هستی
دريغا در آن قصه ها و غزل ها
نخوانديم که آب و گل عشق با غم سرشته است!
از آن روزها آه عمری گذشته است...
من و تو دگرگونه گشتيم
دنيا دگرگونه گشته است!
در اين روزگاران بی روشنايی
در اين تيره شب های غمگين،
که ديگر ندانی کجايم،
که ديگر ندانم کجايی!!!!
فریدون مشیری
گاهی حجم دلتنگی هایم
آن قدر زیاد می شود که دنیا
با تمام وسعتش
برایم تنگ می شود ...
دلتنگم
دلتنگ کسی که
گردش روزگارش به من که رسید از
حرکـت ایستـاد ...
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید ...
دلتنگ خودم ...!
خودی که مدتهاست گم کرده ام ...
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا دیگر یک بار از شهر می رویم ،
یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست ... !
بگذار سخت باشم و سرد...!
باران که بارید........چتر بگیرم و چکمه...!
خورشید که تابید.........پنجره ببندم ،تاریک...!
اشک که آمد................دستمالی بردارم و خشک...!
او که رفت............. نیشخندی بزنم و سوت......!
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولی مثل پری میپوشند گرگهايی كه لباس پدری میپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر میسنجند عشق را همه با دور كمر ميسنجند خب طبيعی ست كه يک روزه به پايان برسد عشقهايی كه سر پيچ خيابان برسد
کـــاش یکی پیـــدا می شــــد
که وقتـــی می دیــــد گلــــوت ابـــــر داره و
چشـمـات بــــارون
بجـــای اینکـــه بپــرســـه: چـــته؟ چـــی شــده؟ چـــرا؟
بغــــلت کنــــه و بگـــــه: گـریـــه کــــن...!
و مرا
آنقدر آزردی ...
که خودم کوچ کنم از شهرت ...
بکنم دل ز دل چون سنگت ...
تو خیالت راحت ...
می روم از قلبت ...
میشوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی ...
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق
ولی ...
بر نمی گردم نه!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد ...
عشق زیباست و حرمت دارد ...
تو بمان ...
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است ...
سخت بیمار شده است ...
تو بمان در شهرت ...
به "سگ" استخون بدی ...
دورت میگرده
واست دم تکون میده !!!
من به تو "دل " داده بودم ... لعنتـــــــــــــــــــی !!!!!

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهائی کشید...
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی ،
بلکه برای اینکه ببینی ،
برای چه کسانی اهمیت داری ،
که این دیوار را بشکنند...
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخصار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانههای نام و ننگ
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم
و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب میکشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
دیگر کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
دیگر کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی است
اه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگذرم
همه ذرات جسم خاکی من از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز باده روزند
دستت می سوزد با سیگار !
به خودت می آیی ، یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ، نه دستی که شانه هایت را بگیرد ، نه صدای که قشنگ تر از باد باشد ...
تنهایی یعنی این ...
.
.
بی تو نه شعر می چسبد
نه مرور خاطره
نه سیگار
من دلم آغوش می خواهد ، می فهمی ؟؟؟
.
.

کاشکی چشمامو میبستم ، کاشکی عاشقت نبودم
اما هستم….
کاش ندونی بی قرارم ، کاش اصن دوست نداشتم
اما دارم….
کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه
کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه
کاشکی بارون غمت منو میبرد
کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت
کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت
کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد
کاش گلاتو میسوزندم ، کاش میرفتم نمیموندم
اما موندم…
کاش یکم بارون بگیره ، کاش فراموشت کنم من
اما دیره…
کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه
کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه
کاشکی بارون غمت منو میبرد
کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت
کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت
کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد...
تو از حرفای من دلگیر من از حرفای تو دلسرد
دوتامون خسته تکرار دوتامون زخمی یک درد
دچار رفتنیم اما به پای هم گره خوردیم
من و تو هردوتامونم تو این بازی کم آوردیم
برام تنهایی از بودن کنار تو که بدتر نیست
ما عشق هم نبودیم و جدایی حرف آخر نیست
شکایت رو لب هامون همیشه حرف اول بود
همیشه حس خوشبختی تو دست ما معطل بود
نمی تونیم چرا با هم یکم روراست تر باشیم
من و تو از چی می ترسیم؟ شاید از اینکه تنها شیم
برام تنهایی از بودن کنار تو که بدتر نیست
ما عشق هم نبودیم و جدایی حرف آخر نیست
......

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظهها را خوب میدانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر میشد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر میپرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شبهای بیرحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامهها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامهها را
دنبال آن افسانهی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامههایم
بوی غریب و مبهمی میداد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خوردهی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس میشد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پارههای ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوستتر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبود لحظهای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبههای شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
اما
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است ...
«قیصر امین پور»
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
عادت می كنم ؛
به داشتن چيزی و سپس به نداشتنش ،
به بودن كسی و سپس به نبودنش ،
تنها عادت می كنم ...
امــــا ...
فـــــــــراموش ...
هــــــرگـز ...